تبليغاتX
دوستت دارم ها
ساده بگویم ! 

ساده بگویم ، نگاه زاده ی علاقه است .

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر از آن خود نیستی .

زمان می گذرد ، زمانه نیز هم !

کودک می شوی ، جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری !

پیر می شوی ، می مانی !

باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست !

باز در پی آن علاقه ی پنهان ، آن نگاه همیشه تازه هستی .

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی !

غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده ، سایه ای خوش بر دل تو !

گوشه گوشه ی این دل خراب ، سرشار از عطر نگاه توست ،

 

عزیز دل !

 

دکلمه : پرویز پرستویی از آلبوم دوستت دارم .

|+|
نوشته شده توسط شهیار در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 0:38
فرصت از دست رفته ! 
قبل از هر چیز چند مطلب کوتاه .

۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود .

فرصت از دست رفته !

دیگه با سلام کردن هاش هری دلم نمی ریخت . دیگه برق چشم هاش تاثیری روم نمی گذاشت ، دیگه حتی بوسیدن لباش آرزوم نبود . این اواخر انگار خودش هم این رو فهمیده بود . این رو از سنگینی نگاهش می شد خوند .

آره درسته تقصیر خودم بود ولی مستحق این برخورد هم نبودم ، درسته که توی رابطه برقرار کردن برای دوست شدن با دختر ها کمی خجالتی ام ولی این هم تقصیر من نیست ما ابن طوری بزرگ شدیم . با این حال همیشه به خودم می گم نباید توی این مورد دست دست می کردم .

بگذارید به کمی عقب تر برگردم . وقتی دانشگاه قبول شدم و از همون ترم اول به خاطر علاقه ای که به رشته ام و تسلطی که به درسام داشتم خیلی زود اسمم سر زبون بچه ها افتاد . اکثراً سر و دست می شکستن که تکلیف ها شون رو براشون انجام بدم ، حتی حاضر بودن پول هم بدن ولی من همه شون رو رد می کردم . اگر هم گاهی تمرینم رو به بعضی از پسرها می دادم تا بعد از ظهر کپی اش دست همه بود ! این برام مهم نبود که از صدقه سر من نمره بگیرن ، این اذیتم می کرد که فقط تمرین ها مهم بودن نه من ! مخصوصاً برای دختر ها .

روزی که یهو جلوم سبز شد و سلام شیطنت آمیزی بهم کرد رو خوب یادمه ، با سلامش دلم هری ریخت ، این بار استاد برای هر کس یه تمرین جدا مطرح کرده بود . مثل همه از من خواست کمکش کنم نمی دونم چرا نتونستم بهش ((نه)) بگم ! یه مدتی کارم این بود که تمرین ها رو بدون یک کلام حرف اضافه می گرفتم و بهتر از مال خودم حل می کردم و بهش پس می دادم ، هر تمرین رو به خاطر دیدنش و این که این بار دیگه بهش می گم می گرفتم .

اواخر ترم بود با خودم گفتم هرچه باداباد می رم و بهش می گم . مرگ یه بار و شیون یه بار . رفتم توی کتابخونه از پشت خودش بود ، سرم پایین بود رفتم جلو و سلام کردم سرمو که بالا آوردم دیدم که یکی دیگه است . الکی یه سوال پرسیدم و فرار کردم ، نشد !

هر روز با خودم می گفتم فردا دیگه وقتشه . واسه همین بود وقتی که چند وقت بعد وقتی توی پارک جلوی دانشگاه با یه پسر از همکلاسی ها دیدمش بد جوری از خودم بدم اومد . بی اختیار چشمام پر اشک شد ، نه به خاطر اون بلکه واسه فرصت هایی که از دست داده بودم . سریع یه تاکسی گرفتم و برگشتم خوابگاه . صدای شهیار قنبری توی ماشین بدجوری توی گوشم می زد یادمه یه جایی اش می گفت : دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها، آه چه کوتاهند !

 

|+|
نوشته شده توسط شهیار در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 0:35
دلم خون است ! 
یکی از دوستان پرسید : راستی موضوع این وبلاگ جدیدت چیه ؟

یه لبخند زدم و گفتم :

نه از کفر و نه از دین می نویسم

نه از مهر و نه از کین می نویسم

دلم خون است می دانی برادر

دلم خون است از این می نویسم !

|+|
نوشته شده توسط شهیار در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 و ساعت 21:37
دوستم داشته باش ! 
دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند
دستها ، بیهوده ، چشمها، بیرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند
برگها می سوزند ، یادها می گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم، شرم آور بود
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش ...

اسم بلاگ ما از این آهنگ برداشته شده . انشاالله موسیقی اش هم برای گوش دادن بزودی اضافه خواهد شد .

|+|
نوشته شده توسط شهیار در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت 17:48
آغاز پس از پایان  
بعد از مدت ها دوری از نوشتن بازگشتم به دنیای زیبای دوستی . فراز و نشیب زیادی در این راه کشیدم ولی ترک دیار نگفتم . برگشتم شاید بودنم نفعی به حال دیگران باشد . اولین وبلاگم سال ۸۱ افتتاح شد و آخرین وبلاگم سال ۸۴ تعطیل شد و اکنون در حضور شما هستم . تا مطلب دیگر درود و دو صد بدرود !
|+|
نوشته شده توسط شهیار در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 21:8