۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .
شطرنجی برای تو
عصر جمعه يکی از روز های تابستان ۸۰ بود . با پسر عمويم مهران به يکی از کافی شاپ های شيک شمال تهران رفتيم . مشغول خوردن نسکافه بودم که ورود زنی فوق العاده زيبا توجه ام را به خودش جلب کرد . يک پری تمام عيار با نرمی خاصی وارد کافی شاپ شد و پشت به ما روی صندلی جلوی ما نشست . در حال کف کردن بودم که با صدای مهران به خودم آمدم . مهران گفت : چيه ؟ حالت بد شد ؟ گفتم : مهران اين شاهزاده کيه ؟ ! عجيب خوشگله . مهران که قبلا به من گفته بود که عادت دارد معمولا هفته ای يک بار به اين کافی شاپ بيايد آن فرشته را می شناخت . گفت: شقايق بهرام پوره . سابقا يکی از دوست هام پيگير شده بود که باهاش رابطه بزنه ولی متوجه شد که شقايق يک شطرنج باز قهاره که فقط با کله گنده های خر پول هم تریپه و می پره .گفتم : شطرنج ؟ ! تو که منو مي شناسی . تا حالا کسی توی شطرنج روی دست من زده ؟ مهران گفت : نه اما مطمئنم که به تو حتی نگاه هم نمی کنه چه برسه به اینکه بخواهی روشو کم کنی یا با تو شطرنج بازی کنه ! راستش چون مهران علاقه ی زیادی به شطرنج نداشت و با من کم بازی می کرد طبيعی بود که از توان من در شطرنج بی خبر باشد . من سالها در کانون شطرنج اصفهان عضو بودم اما به علت يک سری مشکلات مجبور به ترک اين ورزش شدم و رقابت حرفه ای را کنار گذاشتم ولی در ۹۵ درصد از رقابت هايم پيروز بودم و از هيچ کسی هم باکی نداشتم حتی کاسپاروف ! به مهران گفتم : می خوام باهاش شطرنج بازی کنم . مهران لبخندی زد و گفت : ما برای تفريح اومديم نه برای چيزی ديگه ! در همين لحظه دختر جوانی وارد کافی شاپ شد و به طرف شقايق رفت و پس از رو بوسی کنار او نشست . دختر جوان جعبه ی شطرنج کوچکی درآورد و با شقایق به بازی کردن مشغول شد . بلند شدم و به طرف آن ها رفتم مهران از من خواهش کرد که نروم ولی جذبه و زیبایی شقایق مرا رها نمی کرد به طرفشان رفتم و گفتم : سلام ! ببخشید خانوم امکان داره افتخار يه بازی رو به من بدید ؟ ! نگاهی به من کرد و با تمسخر نیشخندی زد و به بازی اش ادامه داد . لجم گرفته بود گفتم : حتماً می ترسی ؟ ! با عصبانیت گفت : آقا شما حالتون خوبه ؟ گفتم : آره چطور مگه ؟ گفت : پس لطفاً برین گمشین ! صندلی کنارم را جلو کشیدم و گفتم : میخوام بازی کنم ! چون لجاجت مرا دید از دوستش خواهش کرد که فعلاً کنار بکشد و من رو در روی او نشستم و مهران هم نظاره گر من شده بود . با آن چهره ی فوق العاده زیبا و با صدای نرم گفت : " مایه ؟! " گفتم : فقط می خوام خودمو امتحان کنم . همین ! پس شرطبندی نمی کنم . گفت : ok و شروع کردیم . آنقدر محو او شده بودم که داشتم می باختم اما ناگهان فکر جالبی به ذهنم رسید . پس از حدود ده دقیقه من باختم اما این باخت دلیل خاصی داشت . پس از بازی کیفش را به شانش انداخت و به دوستش گفت بریم خونه ی ما و بعد رو به من کرد و گفت : خیلی بچه ای برو منچ و مار و پله بازی کن ! به شقایق گفتم : یه بار دیگه ! خواهش می کنم ! گفت : احمق تو حالت الان خوب نیست . گفتم : مایه می ذارم 10 قوطی ودکا ! . راستش پدر مهران یعنی عمو ایرج در منزل چندین کارتن ودکای ناب Rebroff داشت اینکه جناب سرتیپ ایرج آنها را از کجا آورده بود و اینکه ماه ها در مرزهای غربي در کار شکار این جور کالا ها بوده بماند . در واقع من از او مایه گذاشته بودم . خلاصه شقایق به حرفم اهمیت نداد و به طرف در خروجی رفت . دوباره باصدای بلند گفتم 30 تا یک لحظه مکث کرد اما باز پشیمان شد و به طرف در راهش را ادامه داد . دوباره داد زدم 50 تا چطوره ؟! آخر سر ايستاد و به طرف من آمد چند نفری که در کافی شاپ بودند با تعجب به ما نگاه می کردند . آمد نزدیک و گفت : فردا همین ساعت اینجا باش !
شب موضوع را با عمو در میان گذاشتم اول ناراحت شد و گفت : تو حق نداشتی از کیسه ی خلیفه ببخشی . گفتم : پس شما چطور حق داشتید که از کیسه ی خلیفه بردارید ؟ ! خلاصه ریسک مرا قبول کرد . فردا راس ساعت 7 عصر در کافی شاپ بودم . پس از چند دقیقه شقایق آمد و سر میزی که من نشسته بودم نشست . گفت : سلام و سریع پرسید: میشه بپرسم چه تضمینی در مورد شرطت وجود داره ؟ گفتم : من حتماً می برم ؟ گفت : خوب در ازای بردت چی می خوای ؟ گفتم : خودتو ! با عصبانیت گفت : مثل اینکه خیلی کله شقی ! و بلند شد که برود . گفتم : نکنه می ترسی ببازی ؟! با ناراحتی گفت : نه ! اصلاً اینجا جای بازی کردن نیست پا شو بریم خونه ی ما . سوار پژوGLX او شدیم و با هم به خانه ی مجللی که در محله ی تجریش داشت رفتیم . واقعاً برای رسیدن به یک شاهزاده ی تمام عیار ریسک بزرگی کرده بودم . به هر حال وارد خانه بزرگش شدیم . او تنها زندگی می کرد تنهای تنها او بعد ها گفت پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده و این خانه با تمام متعلقاتش به او رسیده بعد از آن حادثه تنها دوستش شطرنج شده بود به طوری که حتی رو تختی اش هم مثل میدان نبرد شطرنج چهار خانه ی سفید و سیاه بود . توافق کردیم که شرطمان را قسط بندی کنیم . 5 بار بازی کنیم و در هر مرحله اگر او برد 10 ودکا بگیرد و به مرحله ی بعدی برویم و اگر من بردم یک قطعه از لباس های او را در بیاورم ! و او پنج تیکه لباس پوشیده بود ترتیب مراحل به این صورت بود که هر مرحله بردن مرحله ی قبل را بی ارزش می کرد مثلاً اگر دور اول را می برد 10 ودکا میگرفت اما اگر در دور دوم می باخت 10 ودکا را پس می داد و روسری اش را هم در می آورد . ترتیب لباس ها هم اینطور بود که اول روسری دوم پیراهن سوم شلوار چهارم سوتین و پنجم شورت بود . خلاصه بازی شروع شد . غرور او باعث شد که این شرط خطرناک را بپذیرد . در مرحله ی اول در کمتر از 5 دقیقه مات شدم . مرحله ی دوم 10 دقیقه بیشتر طول نکشید و بازی را واگذار کردم اما عملاً برای من فقط مرحله ی پنجم یعنی درآوردن شرت که باید با در آوردن 4 تیکه ی قبلی هم همراه بود مهم بود . برد های پی درپی او بیشتر مغرورش می کرد . مراحل 3 و 4 را هم واگذار کردم و مرحله ی آخر فرا رسید . او فکر می کرد که مرحله ی آخر را هم می برد و 50 ودکای بی زبان را از من خواهد گرفت . و من هم در تصور بدن بی لباسش شروع به بازی کردم . حدود 1 ساعت و 20 دقیق گذشت و شکستش دادم یعنی من فقط با او در مرحله ی آخر بازی کردم و چه ریسک بزرگی بود . آخر سر متوجه شد ک باختن من در کافی شاپ و 4 مرحله ی اول ترفندی بوده که او را راضی به پذیرفتن چنین شرط سنگینی کنم . سرش را توی دو دستش گرفت و آهی از ته دل کشید . دلم خیلی سوخت . گفتم : اگر ناراحتی شرط رو اجرا نکنیم ها ؟! لبخندی زد و گفت : دوست دارم از این بیشتر بهت ببازم . 20 دقیقه بعد تو اطاق خوابش روی صفحه ی شطرنج تختش مات مرحله ی ششم شد !


