تبليغاتX
دوستت دارم ها
+HIV 
 ۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود .

جعبه ی دستمال کاغذی را به دختر داد . دختر چند برگ دستمال در آورد و خودش را با آن پاک کرد .

پسر به رو ، روی تخت افتاده بود و پرواز یک حشره را در امتداد چراغ خواب بالای سرش نگاه می کرد . دختر بلند شد و به طرف در به راه افتاد . چند دقیقه طول کشید تا پسر صدای ریزش آب دوش را بشنود . هنوز هم صدای پدرش در گوشش بود : پسر، ما نیستیم شر درست نکنی ، رفیق مفیق نیاری خونه ... .

چشم بابا چند بار می گی این را خودش گفته بود ، اما همان موقع هم می دانست که دروغ می گوید . مثل همین شب که وقتی نامزدش از او پرسید خوبی ؟! گفته بود آره فقط یه خورده هیجان زده ام .

دختر گفت : اووه ، آقای هیجان شب عروسی چه می کنی ؟! راستی کارت ها رو گرفتی ؟ الان وقتشه که کارت ها رو پخش کنیم اون پاکت صورتی ها رو بخریم خوب .

هی حواست کجاست ؟ با توام !

- هان ، هیچی . باشه همون ها رو می خریم .

صدای دوش آب قطع شد . دختر نیمه لخت بیرون آمد . سشوار را برداشت و موهایش را خشک کرد . پسر رفت و چند اسکناس سبز و قرمز در آورد . حالا دختر بقیه ی لباس هایش را پوشیده بود و جلوی آینه با صورتش ور می رفت .

- بیا و دستش را جلو برد . وقتی دست های دختر اسکناس ها را لمس کرد . خنده ی کم رنگی بر لبش نشست .

پسر گفت : خودم واست زنگ می زنم .

آزمایشگاه شلوغ بود . وقتی نوبتش شد حسابی عرق کرده بود و کلافه که صدای منشی او را به خودش آورد . آقا نوبت شماست بفرمایید . سنگینی خاصی در نگاهش موج می زد . شما لطفا بفرمایید برای اتاق مشاوره

- اتاق مشاوره ؟! مشاوره واسه چی ؟

- شما برید مگه برای ازدواج نبود .

- خب ، آره .

- پس برید ، ته راهرو در آخر .

پسر راه افتاد . بعد از یک ساعت از اتاق بیرون آمد تنها چیزی که می فهمید تکرار صدای ریزش آب دوش ، صدای وزوز بال حشره ، پدرش که می گفت : ما که نبودیم خراب کاری که نکردی ؟! و نامزدش که می گفت : واسه شب عروسی چی سفارش بدیم ؟ هنوز پاکت آزمایش را در جیب می فشرد .

دختر گفت : شام خونه ی مامانم اینا هستیم ها .

- هان ، باشه بریم .

- تو چته ؟ امروز اصلا نیستی .

- من ! نه ، هیچی ام نیست گفتم که ...

دختر حرفش را قطع کرد . آره فقط هیجان زده ای و بعد خندید . حالا دیگر همه سر سفره ی شام بودند . پدر دختر پرسید . پس شوهرت کو ؟

- رفته دستشویی الان می آید .

- بابا نیم ساعته که اونجاس برو بیارش نکنه یواشکی در رفته و بعد همه خندیدند . دختر بلند شد و رو به دست شویی راه افتاد .

- شام یخ کرد . چرا نمیای دیگه ؟ تق تق تق ... .

- هی با توام ، دستت گیره حرف که میتونی بزنی . تق تق تق ... .

- حرف نزنی می آم تو ها . تق تق تق ... این بار محکم تر .

- خیلی خوب خودت خواستی . و در را باز کرد . اولین چیزی که دید خون آبه ی جلوی پایش و بعد ... .

با صدای جیغ دختر همه به سوی دستشویی دویدند . دختر بیهوش دم در افتاده بود . زن ها شروع به جیغ زدن کردند .

پدر پسر داخل شد یخه ی پسر را گرفت : بلند شو ! اما پسر تکان نخورد . نیم ساعتی بود  که خونش از بدن خارج می شد . برگه ی سفیدی روی آینه چسبیده بود.

وسط صفحه یک کلمه به خوبی خود نمایی می کرد :HIV +

 

|+|
نوشته شده توسط شهیار در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 23:58