۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود .
جعبه ی دستمال کاغذی را به دختر داد . دختر چند برگ دستمال در آورد و خودش را با آن پاک کرد .
پسر به رو ، روی تخت افتاده بود و پرواز یک حشره را در امتداد چراغ خواب بالای سرش نگاه می کرد . دختر بلند شد و به طرف در به راه افتاد . چند دقیقه طول کشید تا پسر صدای ریزش آب دوش را بشنود . هنوز هم صدای پدرش در گوشش بود : پسر، ما نیستیم شر درست نکنی ، رفیق مفیق نیاری خونه ... .
چشم بابا چند بار می گی این را خودش گفته بود ، اما همان موقع هم می دانست که دروغ می گوید . مثل همین شب که وقتی نامزدش از او پرسید خوبی ؟! گفته بود آره فقط یه خورده هیجان زده ام .
دختر گفت : اووه ، آقای هیجان شب عروسی چه می کنی ؟! راستی کارت ها رو گرفتی ؟ الان وقتشه که کارت ها رو پخش کنیم اون پاکت صورتی ها رو بخریم خوب .
هی حواست کجاست ؟ با توام !
- هان ، هیچی . باشه همون ها رو می خریم .
صدای دوش آب قطع شد . دختر نیمه لخت بیرون آمد . سشوار را برداشت و موهایش را خشک کرد . پسر رفت و چند اسکناس سبز و قرمز در آورد . حالا دختر بقیه ی لباس هایش را پوشیده بود و جلوی آینه با صورتش ور می رفت .
- بیا و دستش را جلو برد . وقتی دست های دختر اسکناس ها را لمس کرد . خنده ی کم رنگی بر لبش نشست .
پسر گفت : خودم واست زنگ می زنم .
آزمایشگاه شلوغ بود . وقتی نوبتش شد حسابی عرق کرده بود و کلافه که صدای منشی او را به خودش آورد . آقا نوبت شماست بفرمایید . سنگینی خاصی در نگاهش موج می زد . شما لطفا بفرمایید برای اتاق مشاوره
- اتاق مشاوره ؟! مشاوره واسه چی ؟
- شما برید مگه برای ازدواج نبود .
- خب ، آره .
- پس برید ، ته راهرو در آخر .
پسر راه افتاد . بعد از یک ساعت از اتاق بیرون آمد تنها چیزی که می فهمید تکرار صدای ریزش آب دوش ، صدای وزوز بال حشره ، پدرش که می گفت : ما که نبودیم خراب کاری که نکردی ؟! و نامزدش که می گفت : واسه شب عروسی چی سفارش بدیم ؟ هنوز پاکت آزمایش را در جیب می فشرد .
دختر گفت : شام خونه ی مامانم اینا هستیم ها .
- هان ، باشه بریم .
- تو چته ؟ امروز اصلا نیستی .
- من ! نه ، هیچی ام نیست گفتم که ...
دختر حرفش را قطع کرد . آره فقط هیجان زده ای و بعد خندید . حالا دیگر همه سر سفره ی شام بودند . پدر دختر پرسید . پس شوهرت کو ؟
- رفته دستشویی الان می آید .
- بابا نیم ساعته که اونجاس برو بیارش نکنه یواشکی در رفته و بعد همه خندیدند . دختر بلند شد و رو به دست شویی راه افتاد .
- شام یخ کرد . چرا نمیای دیگه ؟ تق تق تق ... .
- هی با توام ، دستت گیره حرف که میتونی بزنی . تق تق تق ... .
- حرف نزنی می آم تو ها . تق تق تق ... این بار محکم تر .
- خیلی خوب خودت خواستی . و در را باز کرد . اولین چیزی که دید خون آبه ی جلوی پایش و بعد ... .
با صدای جیغ دختر همه به سوی دستشویی دویدند . دختر بیهوش دم در افتاده بود . زن ها شروع به جیغ زدن کردند .
پدر پسر داخل شد یخه ی پسر را گرفت : بلند شو ! اما پسر تکان نخورد . نیم ساعتی بود که خونش از بدن خارج می شد . برگه ی سفیدی روی آینه چسبیده بود.
وسط صفحه یک کلمه به خوبی خود نمایی می کرد :HIV +


