ترس و لرز تمام وجودم و شک عمیقی تمام روح و فکرم را فرا گرفته . قبلا داستانهای زیادی خوانده بودم که کشیشانی به این مرگ من دچار شده اند و همیشه خندیده بودم ولی این بار انگار برای خودم پیش آمده بود . ابتدا گذاشتم پای تفکرات و تصورات و زود گذر فرضش کردم ولی اینطور نبود . این شک روز به روز ریشه می دوانید و دیگر به مرز جنون رسیده بودم . مریضی ای بود که اگر چه درد نداشت ولی مثل سرطان ، ذره ذره آبم می کرد و ریشه ام را از درون خشک می کرد . دارم تلاش میکنم ، ببینیم این شک از کجا شروع شد ، شاید از همان ملاقات که نیمه های شب صورت گرفت .
پوست سفید و لبخندش هیچوقت از جلوی چشمانم دور نمی شود . چشمانی که وقتی بیشتر دقت می کردی ، شراره هایی از کودکی نیمه تمام و سادگی و شیطنت پشتش می دیدی . حس عجیبی داشت این چشم ها . موهای تیره رنگ و لب های سرخی که بوسه ای الهی می طلبید و نمی توانستی شهوانی به آن بنگری و فقط وقتی به خلوص کامل قلبی می رسیدی ، می توانستی ایمانت را با آن کامل کنی و عروج را تجربه کنی . شالی که حجاب موها شده بود و زیبایی این فرشته را چندین برابر می کرد . انگشتانش ، هنری داشت که می توانست هر نا مصرفی را به ونوسی تبدیل کند و با کشیدن بر روی سرت ، تو را تا ابد از هر عذابی و عشقی کج ، محافظت کند . دوست داشتی ساعت ها ، لبانت را روی دستانش می گذاشتی و عشقبازی می کردی . به خدا می رسیدی و طعم آرامشی ابدی را به روحت می خوراندی .
خسته بود . خستگی از خوبی و کشیدن بار دیگران . دوست داشتم برای او کاری کنم . کاری که به آرامش برساندش ولی نمی دانستم چه کار . شاید اگر شانه ای می شدی برای روح خسته اش ، می توانستی سر سوزنی ، آرامش به او ببخشی ولی او اصلا متعلق به زمان نبود و در مکان خاصی جای نمی گرفت . دوست داشت برای همه باشد ولی برای خودش اول . سخت بود . انتخاب بین خود و دیگران . خودت مهم تر بودی ولی دلت با دیگران بود . بارها آرزو کردم که ای کاش همسری نداشت تا می توانستم برای روح خسته اش ، مامنی محکم باشم و آرامش ابدی به او بدهم ولی دلم راضی نمی شد . وقتی که بعد از ساعت ها حرف زدن رفت و نگاه آخرش را هم در پس تاریکی گم کردم ، زندگی ام بهم ریخت و شک شروع شد . آیا باید او را تنها می گذاشتم ؟ آیا باید مامنش می شدم در حالیکه متعلق به من نبود و محرم نبودم ؟ اصلا خدا چرا مرا از چنین تجربه ای نهی کرده بود ؟ فقط به دلیل داشتن شوهر باید او را تنها می گذاشتم و لبانش را نمی بوسیدم ؟ شک ، شک ، شک . به اینکه بین چیزی که دلم گواهی می داد پاک ترین حس عالم است و چیزی که قانون به من تحمیل کرده بود ، کدام را باید انتخاب می کردم ؟ تنها گذاشتن او ، یا گناه خودم ؟ اصلا این گناه بود ؟ شاید او هم می خواست ، شاید او هم به این فکر می کرد که می توانست ساعتی بدون زمان و مکان ، در بغل من باشد و تجربه ای از حس معنوی و آسمانی تمام وجودش را پر کند . از آن شب این شایدها و تابوها ، ایمانم را سست کرد . ترس داشتم همراه با لرز . سورن را حالا می فهمیدم ، با عمق وجود . ایمانم از بین رفته بود . شاید خدا را مانعی در مقابل دلم می دیدم ، دل حیوانی ام نه ، دل آسمانی ام . همانی که هر کسی را به درونش راه نمی دادم و فقط جای خدا و مادر و ایمان و خاک و عشق بود . باید انتخاب می کردم بین مانع و دل . وقتی به دو راهی می رسی ، هر چقدر بیشتر روحت شکنجه شود ، بیشتر لذت می بری ، درست مانند عشق . خرده خرده خودت را آب می کنی ولی لذتش در تمام وجودت ، گرما می گستراند . لذتی آمیخته با ارضای روحی و شکنجه اعصاب . به آخر خط که می رسی و دیگر روحت از این شکنجه ها ارضا نمی شود باید خودت را بکشی تا روحت را برای همیشه سرگردان کنی . شاید جایی بین زمین و زمان . بهشت و دوزخ . برزخی که می توانست دوباره روحت را با هر چه نیرو است ارضا کند و تو لذت ببری . لذتی آمیخته با دردهای وحشتناک . خب من این درد را می خواستم پس خودم را از پنجره پایین انداختم . همین .
۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .
|+|
نوشته شده توسط شهیار در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 20:46

