
داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .
ماشین گل
کاری شده می آید می ایستد جلو خانه ، فیلمبردار دوان دوان می رود جلو ماشین بچه ها دور ماشین را می گیرند . میهمانها دست می زنند چند
دختر جوان روی عروس و داماد نقل می پاشند ، داماد پیاده می شود در ماشین را برای
عروس باز می کند . عروس هم پیاده می شود .
قصاب گوسفند را چهار دست و پا می گیرد می زند زمین ، با یک حرکت گلویش را می برد ، خون
از گردن گوسفند می پاشد بیرون . عروس عقب می کشد که دامن سفیدش لکه دار نشود !
مادر داماد
می گوید : از روی خونش رد شین . داماد دست عروس را می گیرد می کشد جلو ، از روی
خون رد می شوند عروس سرش پائین است . به جان دادن گوسفند نگاه می کند . مهمانها
پشت عروس داماد را می افتند . گروه ارکستر شروع می کند به زدن آهنگ ، عروس و داماد
به تبریک های اقوام جواب می دهند و روبوسی می کنند دور سالن را می زنند می روند روی
دو صندلی بزرگ مخصوص می نشینند .
*******
روی میز رو
به رو نشسته بود بلند شد . آمد بالای میز دختر و گفت : می تونم اینجا بنشینم دختر فقط
نیم نگاهی به او کرد . پسر صندلی را کشید عقب نشست روبه روی او دختر بیرون را نگاه
می کرد . به آسمان ابری .
پسر گفت : میشه به من نگاه کنید . دختر ، آرام سرش را
چرخاند . پسر گفت : سلام اسم من امیرِ ، فکر هم نکنم بارون بیاد دختر خندید سرش را
پایین انداخت . پسر دوباره گفت : یه قهوه دیگه با من می خورید ؟ دختر سرش را تکان
داد . باران گرفت و او مجبور شد زیر چتر پسر تا دو خیابان بالاتر از خانه پیاده برود
.
*******
عروس داماد
ایستادند کنار کیک و به دختری نگاه می کنند که با چاقو می رقصد ، داماد چند
اسکناس به او می دهد . چاقو را می گیرد چاقو با روبان قرمزی تزئین شده ، داماد دست
عروس را می گیرد . می گذارد روی دسته چاقو و کیک را می برد .
وقتی رگ دستش
را برید ، خون زد بیرون . روی لبه وان نشسته بود و بخار آب داشت تمام حمام را می
گرفت سرش را تکیه داد به کاشیهای که هنوز سرد بودن چشمانش را بست دستش را گذاشت
روی پایش .
خون از روی
پنجه اش می ریخت میان رانهایش و از بر آمدگی عضله ساق پا می چکید روی کاشی سفید کف
حمام . به امیر گفته بود که اگر برود خودش را می کشد . اما او خندیده بود و رفته بود . سردش شد . لرزید . چشمانش را باز کرد . وقتی از میان بخار ، خون ریخته شده میان
پاها و کف حمام را دید . دیگر نتوانست منتظر بنشیند تا بمیرد . زده بود بیرون
مادرش اول ملافه ای رویش انداخته تا کسی از پنجره او را لخت نبیند پدرش هم گفت
تمام خانه خونی و نجس شده فرزانه وقتی فهمیده بود چرا آن کار را کرده گفته بود :
دیونه هزار
راه وجود داره . بعد به شوهرش زنگ زده بود ، اقوام یکی یکی می آیند به عروس و
داماد هدیه می دهند .
هر وقت
النگویی به دست عروس می کنند جای زخمش تیر می کشد و او مجبور می شود بخندد و تشکر
کند . فرزانه گردنبندی دور گردنش می اندازد و شوهرش هم از پشت سر فرزانه تبریک می
گوید و سرش را همان جور تکان می دهد که بعد از عمل گفته بود ، خیالتون
راحت باشه !
وقتی می روند
داماد به عروس می گوید . شوهر دوستت ، دکتر چی هستند .؟عروس مکث می کند . می گوید
: جراح ، جراحه .
داماد از
هدیه مهمانهای بعدی تشکر می کند ، بچه ها بغل مادرهایشان به خواب می روند . ارکستر
هم وسایلش را جمع می کند ، میهمانها از عروس و داماد خداحافظی می کنند . داماد
دست عروس را می گیرد . اقوام نزدیک دورشان را می گیرند .مادر عروس گریه می کند ، یکی
از اقوام داماد بیا برویم را برایشان می خواند
داماد دست
عروس را می گیرد . از پله ها می روند بالا . به پاگرد که می رسند داماد دست تکان
می دهد عروس نگاه می کند به داماد . داماد در خانه را می بندد عروس اطراف خانه می
گردد .
داماد می
افتد روی تخت می گوید : آخیش چقدر خسته شدیم ، تو چطوری ؟
عروس آرام می
گوید : خوبم !
داماد می
گوید : بیا اینجا عروس من .
عروس می رود
می ایستد . بالای تخت . داماد دستش را می گیرد می بوسد .
پسر هم اول
دستش را بوسید گفت : ممنونم که اومدی پیشم !
دختر خندید .
پسر بلند شد ایستاد رو به روی دختر زل زد تو چشمهاش ،
مردمک
چشمهایش سریع و ریز تکان می خوردند . دهانش باز مانده بود . نفس نفس می زد . سینه
هایش تکان می خورد ، پسر او را بوسید . دختر دست انداخت دور گردن پسر . او هم خم
شد روی دختر اولین چیزی که فهمید جریان مایع گرمی میان پاهایش بود از میان رانهایش
دست زد . وقتی نوک انگشتان خونی اش را دید جیغ کشید پسر دست گذاشت روی دهانش . در
گوشش آرام گفت . تو مال منی تو تا ابد مال منی آرام دستش را از روی دهان دختر
برداشت . او بلند نفس کشید داماد چند برگ دستمال کاغذی کند . خون را پاک کرد و
دستمال را پرت کرد آنطرف به پشت افتاد روی تخت ، نفس نفس می زد . عروس پشت کرد به
داماد نگاه کرد به دستمال خونی اول آرام خندید . بعد بلند گریه کرد داماد دست کشید
روی سرش و موهایش را نوازش کرد . او بلند تر گریه کرد !




