سلام
سال نو مبارك !
مي دوني چيه ؟ دلم خيلي واست تنگ شده ، يادته اون قديما وقتي سال تحويل مي شدي بغلم مي كردي و لبامو مي بوسيدي
اونوقت هر دو با هم مي زديم زير خنده ! حالا نخند كي بخند !
اما حالا ... ، حالا چي ؟
وقتي كه مجري تلوزيون ميگه آغاز سال ... هجري شمسي
مي زنم زير گريه !
ناخودآگاه ست ، دست خودمم نيست ، نمي تونم خودم رو كنترل كنم !
تنهايي ديوونه ام كرده حتي يه روز نمي تونم بهت فكر نكنم .
هر روز به اين آهنگ گوش مي دم خصوصاً اين قسمتش رو
گوش كن !
چي مي شد اون هواي برفي وسرد
تو رو راهي اين خونه نمي كرد
بهار كاغذي خونه ي من
تو رو راضي نكرد آخر به موندن
من عادت مي كنم با درد تازه
جدايي شايد از من ، من بسازه
دلم تنگه ، دلم تنگه برايت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
غروب خورشید آخرين روز سال رو دارم تماشا مي كنم كاش هنوز پيشم بودي !
|+|
نوشته شده توسط شهیار در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 23:19

