سرش پایین بود . فقط صدای قدمهایش می آمد . دستش را در جیب برد ، دستمالی بیرون آورد چشم و صورتش را پاک کرد ، بعد نوک بینی . نفسش را محکم بیرون داد . صدای ماشین از دور آمد . نور چراغهایش خیابان را روشن کرد سریع رد شد . چیزی از آن بیرون افتاد یک کاسه یکبار مصرف ، روی لبه چرخید ، چرق چرق صدا داد ، رفت تا که خورد به لبه جدول ، آرام دور خود چرخید بعد سریع به پشت افتاد . دوباره فقط صدای قدمهایش می آمد . به کاسه كه رسید با نوک پا آن را برگرداند می دانست کاسه خالی است.
روی پل رسید ، بالای اتوبان ، در ردیف چراغهایی که در دور دست به هم می پیچیدند . روی لبه پل رفت آنطرفِ نرده ها ایستاد و دستانش را پشت نرده ها حلقه كرد ، سر و شانه اش خم شد بود . به پائین نگاه کرد . از هر بلندی گاهی یک ماشین می گذشت . یک سمت با نور سفید یک سمت با نور قرمز . دستانش را بالا آورد مستقیم موازات شانه ها ، چشمانش را بست . باد موهایش راتکان می داد ، پاهایش زیر لبه پل می لرزید . پنجه هایش را باز کرد ، دستمالي كه توي دستش مچاله شده بود از دستش افتاد ، با باد چرخید و پیچید تا که آخر افتاد وسط اتوبان ، کنار درختچه های نورسته .
پي نوشت :
اين داستانك نوشته ي يكي از دوستان به نام فريد . م مي باشد ، كه حق انتشار آن توسط وي به ما داده شده است . خواهشمند است در صورت نقل قول حتماً نام منبع را نيز ذكر نماييد . با تشكر


