وایسا ! بذار برای آخرین دفعه نگات کنم ! شاید دیگه هرگز نشه اون چشم های زیبات رو دوباره ببینم !
بذار برای آخرین دفعه هم که شده قلبم سرشار از عطر حضورت بشه . آخه تو چقدر دلت سنگه ! دلت می آد منو میون این همه تاریکی تنها بذاری ؟ دلت می آد کسی که نفسش به نفسات بنده نفسش رو تو بده و دیگه بالا نیاد ؟ اما اینا همه اش حَرفه . من به نبودن تو دارم کم کم عادت می کنم ! می دونم که حالا دیگه تو رو داشتن یه رویاست ! این دل بی صاحب هم اسیر این آرزو ها شده ! غبار پشت شیشه ی اتاقم می گه که تو دیگه پیشم نیستی ولی دلم این حرف ها حالیش نیست ! می گه که برگرد پیشش اما وقتی تو نیستی که بیام و سرم رو ، روی شونه هات بذارم و های های گریه کنم چه فایده ! چه لحظه ها که بدون حضورت یکی یکی سپری شدن ، لحظه ها عمرمو بردن اما هرگز بر نگشتن که حال منو ببینن . توی چشمام نگاه کن ! تو رو خدا منو به دست گریه نسپار دلم تنگ شده برای دیدنت !


